خدایا
کسی را که قسمت کس دیگریست،
سر راهمان قرار نده
تــا شبهای دلتگنیــش بــرای مــا باشد
و روزهــای خوشش بــرای دیگری
مجنون با انگشت روی خاک مینوشت :
لیلی لیلی...
پرسیدند چه میکنی؟
گفت چون میسر نیست من را کام او ...
عشق بازی میکنم بانام او ...

همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود ازدست می دهی...

پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود...
فکر می کردی می توانی تا اخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی.

هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی هنوز همه ی لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی... همیشه این گونه بوده است.

کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست...
فکر می کردی می توانی با او به تمام باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی با او باید به تماشای موجها می رفتی هنوز ساعت های صمیمانه ای باید با او اشک میریختی همیشه این گونه بوده است...

وقتی دورت پر است از نیلوفرهای پرپر خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب وقتی از همیشه بیشتر به او محتاجی ناباورانه او را در کنارت نمیبینی...

فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به ان سوی نرده های اسمان خواهی رفت ودامنت را از بوسه ونور پر خواهی کرد... هنوز پیراهن خوشبختی را کا مل بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او زمزمه نکرده بودی... همیشه این گونه بوده است...
او که برای همیشه می رود انقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی... از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی اید... احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای...
احساس می کنی کلمات لال شده اند پل ها فرو ریخته اند دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند...
راستی اگر او هنوز نرفته است اگر هنوز باد همه ی شمعهایت را خاموش نکرده ... قدر تک تک نفسهایش را بدان وبه فرشته ای که می خواهد او را از زمین تو به اسمان کس دیگر ببرد بگوتو را به صدای گنجشک هاو بوی خوش ارزو ها سوگند می دهم او را از من نگیر...

يا دل از ماندن تو سير شود بعد برو
باش با چشم خودت خاطر ه اي سبز بگو نكند چشم تو دلگير شود بعد برو
موج زلفت چه عجب مي شكند ساحل دل صبر كن موج به زنجير شود بعد برو
عشق هم فرصت لبخند تو را ميطلبد خنده كن عشق نمك گير شود بعد برو
خواب ديدي كه دلي دست به دامان تو شد باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو
لحظه اي باد تو را خواند كه با او بروي تو بمان تا به يقيين دير شود بعد برو ..



ساحل دریا آرووم بود و یه غروب ...
با صدای موجها یه تکونی به خودم می دادم یه تلنگر .. هنوزم اون سنگ و دارم
ای کاش جوانی میدانست و پیری می توانست....!
